Home  |  About Me  |  Contact Me  |  Galleries  |  Weblog
بایگانی
جستجو
پربیننده ها
شاهکار روزنامه ایران
اندوه یا برکت؛ حاصل چیست؟
عکاسی هم شغل است مثل سلمونی
داستان داستان است
آغاز

پیشنهاد
My Facebook Page
Look THR. via Int. Medias
TinEye
LENS
The Big Picture (Boston)
PHOTOS (CBS News)
PHOTOS (TIME)
PhotographyBlog
Superjournalist (Persian)
Tehran Trafic Map
EnglishCentral

پیوند ها
محسن عزیزی
عبدالجبار کاکایی
بهروز مهری
مجید سعیدی
حسن سربخشیان
حسین فاطمی
محمد خیرخواه
اسماعیل عباسی
عکاسی
عکس آن لاین
زوم نیوز
چیلیک
مجید قدمعلی

آمار کاربران
تعداد کاربران حاضر در سایت: 1
زادۀ برج سرطان | همه مطالب Brief In English
در راه باد
پنج سال پیش است و شمال سمنان و پیش از رسیدن به جنگل ابر. این تصاویر را هم محسن از من گرفته است و چند عکس پایانی را هم خودم.  این چند تکه فیلم را امشب یافتم و بهم چسباندم، با قطعه آهنگ معروف دوست داشتنی روح الله خالقی که منصور پاک نژاد با سازدهنی نواخته است.  دلم آرامشی با حال و هوایی اینچنین می خواهد.
Following Wind

Mohsen recorded these pictures of me in northern of Semnan five years ago in a trip to "Clouds Forest" before we arrive in that jungle. 3 last photos have taken by me. I montage it movie tonight. It’s music is a famous melody that Mansour Paknejad has played by harmonica.

نظر(2) | پیوند ثابت جـمعه 12 شهريور ماه 1389 - 12:24 صبح
03 September 2010 00:24
جمهوری اسلامی ایران

 فقط دو شب قدر هست که فرداش تعطیل نیست و 2 ساعت دیرتر می رویم سر کار. کارگرانی که فرصت گناه ندارند تو زندگی شان و از شب زنده داری بی نیاز، همین دو ساعت را غنیمت می شمرند و نمی دونم چه جوری بی صدا و برای چی، خندقی جلوی در حیاط خانه حفر می کنند که دیشب ساعت 11 ماشینم را آوردم تو حیاط خبری ازش نبود. جایی تو دنیا را ندیدم، اما فکر می کنم جمع این اتفاق فقط در ترکیب جمهوری اسلامی ایران می تواند رخ دهد.

من امروز را بی ماشین آمدم سر کار و فردا که واقعا ماشینمو لازم دارم یه گلی به سرم می گیرم. اما واقعا یک علامت سوال بزرگ از جلوی چشمم کنار نمی رود.

 تو این 16 سالی که اینجا زندگی می کنیم این ششمین بار است که پیاده رو خیابان ما را می کنند. دو بار هم خیابان را کنده اند تا حال. یعنی یک سال در میان می کنند این گذر فرعی را. واقعا پیمانکار نمی تونه همون بار اول یه جوری بکنه که بار خودشو ببنده تا یک سال در میان هم پولمون رو خرج نکنند هم جونمون رو درنیارند.
Only Happens in the Islamic Republic of Iran

There are three nights in the Islamic Republic of Iran called “Ghadr” and the day after two nights of it aren’t holyday. At these nights people stay awake all the night to pray. So they can start their work 2 hours later than ordinary days.

This morning was one of them. I wake up only two hours later than ordinary day and face to a big trench in front of my garage gate has been dug exactly in these 2 hours by Tehran municipality workers early riser and cause to stick my car in the garage.

نظر(3) | پیوند ثابت دوشنبه 8 شهريور ماه 1389 - 1:10 عصر
30 August 2010 13:10
اندوه یا برکت؛ حاصل چیست؟

  واقعا حقیقتی است که بد و خوب در این دنیا درهم تنیده اند، در هر چیزی و هر جایی. همان که سالمرگ شهریار را- شاعری که به حیدر بابایه ترکی اش شهیر است-  روز "شعر و ادب پارسی " نامیده است؛ سالروز مرگ خبرنگاری را  به دست طالبان، روز خبرنگار می نامد.

و چه خوب چنین روزی شده است روز خبرنگار. روزی که ثابت می کند نه تنها کشتن خبرنگار، کرده ی نابکاران را پنهان نمی کند، بلکه رسوایی شان را بیش، و نابودی شان را نزدیک خواهد کرد. چه مبارک روزی است این روز.

خبر و خبرنگار تنها به دست "طالبان" و چون او کشته می شود؛ همان هایی که با نشر خبر و وقایع اتفاقیه رسوا می شوند و می میرند. پس خفه می کنند  کسی را که می تواند کرده هایشان را بازگویی و بازنمایی کند. و چه غم انگیز است حال این روز های ما.
* * *

توضیح عکس: دانشجویی در سالگرد دوم خرداد، روزنامه های توقیف شده توسط دادستانی تهران را با روبان سیاه نمایش می دهد. از 18 روزنامه توقیف شده ای که در عکس مشخص است، امروز تنها "ایران" روزنامه ی رسمی دولت و "بامداد" متعلق به طیف اصولگرا و هوادار دولت، منتشر می شود و 16 روزنامه دیگر برای همیشه توقیف شده است.  دوم خرداد 1379، دانشگاه تهران، تهران. عکس: محمد قدمعلی

 
 
The Journalist Day

12 years ago some members of Taliban group attacked to Iranian consulate in Mazar Sharif and killed 8 diplomats and a journalist. After that this day called the journalist day in Iranian calendar.

Photo caption: A student shows 18 newspapers with black ribbon which had been banned by the Tehran Prosecutor in anniversary of second day of Khordad month -the day Seyyed Mohammad Khatami won the Islamic Republic presidential election in 1997- in May 23, 2000. Today only “Iran” the newspaper of the government and “Bamdad” the newspaper of supports of the government are publishing and 16 newspapers have been shown in the picture had been banned for ever. May, 23, 2000, Tehran University, Photo by:  Mohammad Ghadamali.

نظر(1) | پیوند ثابت شنبه 16 مرداد ماه 1389 - 1:05 عصر
07 August 2010 13:05
دانشجوی سال آخری که ایمیل ندارد
صبح زود، دانشگاه آزاد
 

امروز سر کلاس ترجمه ی انفرادی استاد از دانشجویان درخواست کرد که یک نفر داوطلب شود تا کتابی را که با خود آورده بود کپی کند و هر چند صفحه از آن را به یکی از 16 دانشجوی ثبت نامی کلاس بدهد برای ترجمه. در کلاس ترجمه انفرادی معمولا دانشجویان خود متننی برای ترجمه به استاد پیشنهاد می دهند و گاهی هم مثل این کلاس، استاد متن را مشخص می کند. و همه ی این ها در جلسه اول کلاس و در واقع تنها جلسه ای که به عنوان کلاس تشکیل می شود مشخص می شود. چند نفری نیامده بودند و از جماعت حاضر به غیر از من و کنار دستی ام، باقی همه خانوم بودند و به بهانه همین خانوم بودن و اینکه نمی توانند شماره تلفن شان را به دیگران بدهند از داوطلب شدن برای به انجام رساندن تکثیر کتاب سرباز زدند و کناری من هم تا می توانست پشت من پنهان شده بود. بالاجبار داوطلب شدم. گفتم: "من دانشگاه نمی آیم و فرصت اینکه چند قرار بگذاریم تا حضوری این کار را انجام دهیم ندارم، ضمن اینکه بخشی از صفحات اول و آخر هر کس با نفر قبل و بعدش اشتراک دارد و باید دوبار کپی شود و جور کردن این ها  زمان بر است. کتاب را اسکن می کنم و سپس به صورت یک فایل PDF کل کتاب را برای همه می فرستم و هر کس بخش مربوط به خود را ترجمه کند. پس لطفا ایمیلتان را در این فهرست  مقابل نامتان بنویسید."

 استاد و تنها یک دانشجوی دیگر از این همه تراوشات ذهنی من و استفاده از فناوری خوشحال شد. یکی گفت که ایمیلش یادش نیست و پیشنهاد کرد که ایمیل ام را روی تخته بنویسم تا به آن ایمیل بزند و من در پاسخ کتاب را بفرستم. ایمیل ام  را هم روی تخته نوشتم.  گفتم اصلا همگی یک ایمیل به من بزنید تا در پاسخ کتاب را بریتان بفرستم.

دیگری گفت حالا یکی که ایمیل ندارد چه کار کند؟ با تعجب پرسیدم یعنی چی ایمیل ندارد. یعنی کی مثلا؟! گفت من ایمیل ندارم. دانشجوی سال آخر دوره کارشناسی در تاریخ سوم اوت سال دوهزار و ده ایمیل نداشت.

پروژه شکست خورد، از همه خواستم منتظر شوند. رفتم شیرازه کتاب را با تیغ صحافی بریدم تا در دستگاه کپی به صورت خودکار کپی شود و مجبور نباشم تا عصر برای تحویل گرفتنش منتظر شوم. 45 دقیقه بعد برگشتم کتاب سیمی شده استاد را با عذرخواهی تحویل اش دادم و برگه ها را بین دانشجویان توزیع کردم و هر کس را هم به نفر قبل و بعدش حواله دادم تا خود تکه های مشترک را تکثیر و تقسیم کنند.

 

پیش از ظهر پژوهشگاه صنعت نفت

 


 پژوهشگاه صنعت نفت، پایلوت دی 8 یعنی محل تولید لوله کربنی از گاز طبیعی را که به گفته خودشان یکی از نقاط شاخص فناوری نانو در جهان است، در اختیار 30 دانش آموز قرار داده اند. این سی دانش آموز از میان هشت هزار دانش آموزی که ابتدا آموزش هایی را در زمینه فناوری نانو دیده، طی مراحل مختلف و تحت عنوان المپیاد نانو انتخاب شده اند و این اردوی آخر برای مرحله پایانی المپیاد و انتخاب سه نفر برگزیده المپیاد ملی نانو است. المپیادی که شاید در آینده جهانی شود.
 به هم کلاسی ام فکر کردم و گفتم خدا پدر مادر این "شرکت نفت" را بیامرزد که امکاناتش را در اختیار دست کم این سی دانش آموز قرار داده تا تابستان به جای خواندن و از بر کردن علوم نقلی و تجربی و آمادگی برای کنکور، چیز هایی را ببیند که شاید در آینده به دردشان بخورد. چیز هایی مثل رایانه، اینترنت و ... .
برای دیدن گزارش تصویری دانش آموزان در پژوهشگاه اینجا را کلیک کنید
A Student Doesn’t Have an Email
This morning, at the university
 

Today I should share a book between all students of my class to translate it in Persian as a university assignment. I couldn’t scan and mail it to all. I forced to copy it and share papers because one of my classmates- a student in the last term of BA- doesn’t have an Email address.


Before the noon, at
Oil Research Center
 
Oil ministry of the Islamic Republic lets some pupils use D8 pilot of the Oil Research Center as they elected in the First Nanotechnology Student Olympiad. I remembered my classmate didn’t have an email address. It is possible to hope for these high school students can use the computer and internet.
 

Click here to see the photo reportage of students in the research center

نظر(0) | پیوند ثابت سه شنبه 12 مرداد ماه 1389 - 5:55 عصر
03 August 2010 17:55
کافه؛ خوب، بد، زشت
 دیروز عصر همراه استاد و خبرنگاری بودم برای گزارشی از کافه های تهران؛ در قالب تهران گردی های نشریه نگاره.  خیلی خوب بود معدود برنامه ای که مشتاقانه حرف های مصاحبه شونده را گوش می کردم. البته سخن استاد محیط طباباطی جذاب است در هر حال. چند تا کافه هم رفتیم و کاملا از نزدیک با کارشون آشنا شدیم. یه جا قهوه فرانسه اش رو آزمایش کردم، جای دیگه لیموناد (همون شربت آبلیموی خودمون)، برای رسیدن به کافه بعدی که بیشتر تو ماشین گرم  بودیم آب طالبی گزینه ی خوبی بود. غروب هم که دیگه دلم چای می خواست با یک قطعه کیک شکلاتی خیلی خوشمزه پاسخ دلم رو دادم. وسط این خوشگذرونی ها شنیدن از سرگذشت کافه ها در تهران تو 50، 60 سال اخیر هم بسیار شنیدنی بود. نگاره  وبگاه ندارد که پیوند دهم. اگر شما هم سر ذوق اومدین مثل من، شماره آتی نه، شماره بعدی اش را که تهیه کنید، داستان کافه ها را خواهید دید.
 

این وسط فقط یک چیز آزار دهنده بود. درست همین روزها و سه سال پیش هم با دوربین عکاسی به چند تا کافه سر زدم و خاطره اش مدام جلوی چشمم بود. خاطره ای که پیش از این با عنوان «شب ها که ما می خوابیم آقا پلیسه بیدار نیست» روی طوسی نوشته بودم، منتها دیروز و آن روز تابستان 87 آنقدر با هم کنتراست داشت که دوباره پرده ی اول آن متن را عینا اینجا می آورم:

 
 
 
 
 
 
 
 
پرده اول: یک روز تابستان 87، تهران

یه روز تابستون پیش با پلیس همراه شدم تا ببینم در طرح امنیت اجتماعی  دقیقا چی کار می کنند. قرار جلوی پارک ملت بود و از موج تازه ی بگیر و ببند ها بیشتر از یک هفته می گذشت. ساعت حدود های چهار و پنج عصر و خیابون خیلی خلوت بود. نمی دونم  این خلوتی به حضور ما و پلیس تو اونجا مربوط بود و این که دیگه مردم برای فرار از این بگیر و ببند ها از لونه زنبور فاصله می گرفتند، یا گرمای هوا و اینکه هنوز تابستون بود و آفتاب بالا.

یک ساعتی اونجا بودیم و مامور های پلیس امداد* که به قصد ارشاد اومده بودند، سوزه مهمی گیرشون نیومد.  ما و پلیس دور هم خسته شدیم و پلیس ها راه افتادند به سمت اون طرف خیابون و برج ملت. نا غافل ما(شش، هفت تا عکاس و سه ، چهار تا پلیس)  ریختیم تو یه کافی شاپ کم نور که اتفاقا دور چند تا میز فقط خاانوم ها بودند که تو اون فضای آروم و ساکت داشتند چای و قهوه ای می خوردند و با هم اختلاط می کردند. همین خانم هایی هم که بیشتر تو چشم اومدند اتفاقا خیلی جون و مانتو تنگ نبودند و ظاهرشون هم مثل خیلی از آدم های این شهر بود. مثلا یکی شون  یه مانتو خیلی معمولی و تا زیر زانو تنش بود و یه روسری سفید که موهاش هم از جلوی روسری اش معلوم بود. همون اندازه ای که معولا خیلی از خانوم های دست کم اون منطقه شهر موهاشون معلومه. خلاصه حمله ناگهانی ما به داخل کافی شاپ با فلاش های دو سه تا از این همکارهای من شروع شد و با تذکر مامور ها ادامه یافت. خیلی حالت بدی بهم دست داد. فکر می کنم یک فریم هم عکس نگرفتم. غیر از اون دو یا سه فریمی که بدون  ویزور و در حال ورود ثبت شد. چند تا عکاسی که فلاش زدند جلوتر از من وارد شدند و قبل از هر کاری فلاش اونا تصویر مات و مبهوت و وحشت زده هفت هشت تا آدم حاضر تو کافی شاپ رو مغزم ثبت کرد و نمی دونم چرا خودمو جای اونا دیدم. چند لحظه بیشتر طول نکشید که اومدم بیرون. دو سه تا کافی شاپ همجوار هم رفتیم و هم عکس گرفتم و هم نگرفتم و اومدم بیرون که همون خانوم روسری سفید جلوم سبز شد و تو فاصله کمتر از نیم متری من ایستاد و با صدای عصبی و بلند ازم پرسید:  "برای چی از ما عکس گرفتید؟" آروم گفتم من عکس نگرفتم. بلند تر ادامه داد که برای چی از زن و بچه مردم عکس می گیرد؟

عصبانیتش کاملا برام قابل درک بود و اصلا ناراحت نبودم از اینکه داره سرم داد میکشه. یه جورایی بهش حق می دادم و فکر می کردم این فریاد کشیدنش سر من اگه هیچ فایده ای هم که نداشته باشه احتمالا یه کم آرومش می کنه. بازم آروم گفتم اما من از شما هیچ عکسی نگرفتم. همین موقع یکی دیگه از عکاس ها  که به حدود ده متری پشت من رسیده بود شروع کرد با لنز تله اش احتمالا از من و این خانوم عکس گرفتن. خانوم روسری سفید با همون صدای بلند گفت: "اونها! هنوزم داره می گره" و فریاد زد "آقا بهت می گم عکس نگیر از من". سرهنگ ... رسید و گفت : "خانوم داد نزن. اینا دارن کارشون رو می کنند. آقا عکستو بگیر." خانوم روسری سفید با همون صدای نسبتا بلند گفت شما حق ندارید. این بار سرهنگ فریاد کشید که حجابتو درست کن و خانومه  بلند تر گفت که حجاب من درسته. دو تا مامور زن رسیدن و باقی مامور ها هم جمعیت را که حالا زیاد هم شده بودند متفرق کردند و خانوم روسری سفید هم بردند کنار و من هم دور شدم از وسط این معرکه بد.

 * از رسته پلیس امداد برای گشت ارشاد و امور مربوط به اون استفاده می شد. روی بازوی مردان پلیس عبارت "پلیس  امداد" نوشته شده بود.
 
 
 
 
 
 
 یک کافه دار در کافه ای در شمال تهران به تکرار صحبت های حجت الاسلام محسن قرائتی گوش می کند. تهران، 8/5/89 ، عکس: محمد قدمعلی
 







 
 
 ساختمان مخروبه باقی مانده کافه برج در شمال تهران، این کافه تا روزهای پایانی دهه شصت پذیرای مشتریان خود بود. تهران، 8/5/89 ، عکس: محمد قدمعلی
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
  
 امضای محمد رضا شجریان در دفتر یادبود کافه موسیقی تهران، تهران، 8/5/89 ، عکس: محمد قدمعلی
 
 
 
The Café; Good, Bad, Ugly

Last day I had an assignment to take pictures of some café in Tehran for Negareh Magazine reportage about cafes in Tehran and history of it: Coming into existence during the First Pahlavi, restriction and prohibition after Islamic Revolution, and in fact its situation in these days. That’s very interesting assignment, but there is a memento that was annoying me.

3 years ago exactly in these days I had an assignment to take pictures of some café in Tehran. I was embedded photographer should take pictures of attacking police to some café in Tehran to promote social security. People in the café did nothing, just dinking a cup of tea with a friend. But we -photographers and police- suddenly got inside the café and we –photographers- should take pictures of them without their permission and consent. That was really an offense to privacy of people. I couldn’t do it.

نظر(0) | پیوند ثابت شنبه 9 مرداد ماه 1389 - 2:05 عصر
31 July 2010 14:05







Terms Of Use
Copyright @ 2009 Mohammad Ghadamali. All rights reserved.