<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>Ghadamali.com Last Updates</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com</link>
    <description>Ghadamali.com</description>
    <generator>
    </generator>
    <language>fa-IR</language>
  </channel>
  <item>
    <pubDate>Friday, September 03, 2010</pubDate>
    <title>در راه باد</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=54</link>
    <description>پنج سال پیش است و شمال سمنان و پیش از رسیدن به جنگل ابر. این تصاویر را هم محسن از من گرفته است و چند عکس پایانی را هم خودم.  این چند تکه فیلم را امشب یافتم و بهم چسباندم، با قطعه آهنگ معروف دوست داشتنی روح الله خالقی که منصور پاک نژاد با سازدهنی نواخته است.  دلم آرامشی با حال و هوایی اینچنین می خواهد.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Monday, August 30, 2010</pubDate>
    <title>جمهوری اسلامی ایران</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=53</link>
    <description>فقط دو شب قدر هست که فرداش تعطیل نیست و 2 ساعت دیرتر می رویم سر کار. کارگرانی که فرصت گناه ندارند تو زندگی شان و از شب زنده داری بی نیاز، همین دو ساعت را غنیمت می شمرند و نمی دونم چه جوری بی صدا و برای چی، خندقی جلوی در حیاط خانه حفر می کنند که دیشب ساعت 11 ماشینم را آوردم تو حیاط خبری ازش نبود. جایی تو دنیا را ندیدم، اما فکر می کنم جمع این اتفاق فقط در ترکیب جمهوری اسلامی ایران می تواند رخ دهد.من امروز را بی ماشین آمدم سر کار و فردا که واقعا ماشینمو لازم دارم یه گلی به سرم می گیرم. اما واقعا یک علامت سوال بزرگ از جلوی چشمم کنار نمی رود.  تو این 16 سالی که اینجا زندگی می کنیم این ششمین بار است که پیاده رو خیابان ما را می کنند. دو بار هم خیابان را کنده اند تا حال. یعنی یک سال در میان می کنند این گذر فرعی را. واقعا پیمانکار نمی تونه همون بار اول یه جوری بکنه که بار خودشو ببنده تا یک سال در میان هم پولمون رو خرج نکنند هم جونمون رو درنیارند.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Saturday, August 07, 2010</pubDate>
    <title>اندوه یا برکت؛ حاصل چیست؟</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=52</link>
    <description>واقعا حقیقتی است که بد و خوب در این دنیا درهم تنیده اند، در هر چیزی و هر جایی. همان که سالمرگ شهریار را- شاعری که به حیدر بابایه ترکی اش شهیر است-روز "شعر و ادب پارسی " نامیده است؛ سالروز مرگ خبرنگاری رابه دست طالبان، روز خبرنگار می نامد. و چه خوب چنین روزی شده است روز خبرنگار. روزی که ثابت می کند نه تنها کشتن خبرنگار، کرده ی نابکاران را پنهان نمی کند، بلکه رسوایی شان را بیش، و نابودی شان را نزدیک خواهد کرد. چه مبارک روزی است این روز.خبر و خبرنگار تنها به دست "طالبان" و چون او کشته می شود؛ همان هایی که با نشر خبر و وقایع اتفاقیه رسوا می شوند و می میرند. پس خفه می کنند کسی را که می تواند کرده هایشان را بازگویی و بازنمایی کند. و چه غم انگیز است حال این روز های ما.* * *توضیح عکس: دانشجویی در سالگرد دوم خرداد، روزنامه های توقیف شده توسط دادستانی تهران را با روبان سیاه نمایش می دهد. از 18 روزنامه توقیف شده ای که در عکس مشخص است، امروز تنها "ایران" روزنامه ی رسمی دولت و "بامداد" متعلق به طیف اصولگرا و هوادار دولت، منتشر می شود و 16 روزنامه دیگر برای همیشه توقیف شده است.دوم خرداد 1379، دانشگاه تهران، تهران. عکس: محمد قدمعلی</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Tuesday, August 03, 2010</pubDate>
    <title>دانشجوی سال آخری که ایمیل ندارد</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=51</link>
    <description>صبح زود، دانشگاه آزادامروز سر کلاس ترجمه ی انفرادی استاد از دانشجویان درخواست کرد که یک نفر داوطلب شود تا کتابی را که با خود آورده بود کپی کند و هر چند صفحه از آن را به یکی از 16 دانشجوی ثبت نامی کلاس بدهد برای ترجمه. در کلاس ترجمه انفرادی معمولا دانشجویان خود متننی برای ترجمه به استاد پیشنهاد می دهند و گاهی هم مثل این کلاس، استاد متن را مشخص می کند. و همه ی این ها در جلسه اول کلاس و در واقع تنها جلسه ای که به عنوان کلاس تشکیل می شود مشخص می شود. چند نفری نیامده بودند و از جماعت حاضر به غیر از من و کنار دستی ام، باقی همه خانوم بودند و به بهانه همین خانوم بودن و اینکه نمی توانند شماره تلفن شان را به دیگران بدهند از داوطلب شدن برای به انجام رساندن تکثیر کتاب سرباز زدند و کناری من هم تا می توانست پشت من پنهان شده بود. بالاجبار داوطلب شدم. گفتم: "من دانشگاه نمی آیم و فرصت اینکه چند قرار بگذاریم تا حضوری این کار را انجام دهیم ندارم، ضمن اینکه بخشی از صفحات اول و آخر هر کس با نفر قبل و بعدش اشتراک دارد و باید دوبار کپی شود و جور کردن این هازمان بر است. کتاب را اسکن می کنم و سپس به صورت یک فایل PDF کل کتاب را برای همه می فرستم و هر کس بخش مربوط به خود را ترجمه کند. پس لطفا ایمیلتان را در این فهرستمقابل نامتان بنویسید."استاد و تنها یک دانشجوی دیگر از این همه تراوشات ذهنی من و استفاده از فناوری خوشحال شد. یکی گفت که ایمیلش یادش نیست و پیشنهاد کرد که ایمیل ام را روی تخته بنویسم تا به آن ایمیل بزند و من در پاسخ کتاب را بفرستم. ایمیل امرا هم روی تخته نوشتم.گفتم اصلا همگی یک ایمیل به من بزنید تا در پاسخ کتاب را بریتان بفرستم.دیگری گفت حالا یکی که ایمیل ندارد چه کار کند؟ با تعجب پرسیدم یعنی چی ایمیل ندارد. یعنی کی مثلا؟! گفت من ایمیل ندارم. دانشجوی سال آخر دوره کارشناسی در تاریخ سوم اوت سال دوهزار و ده ایمیل نداشت.پروژه شکست خورد، از همه خواستم منتظر شوند. رفتم شیرازه کتاب را با تیغ صحافی بریدم تا در دستگاه کپی به صورت خودکار کپی شود و مجبور نباشم تا عصر برای تحویل گرفتنش منتظر شوم. 45 دقیقه بعد برگشتم کتاب سیمی شده استاد را با عذرخواهی تحویل اش دادم و برگه ها را بین دانشجویان توزیع کردم و هر کس را هم به نفر قبل و بعدش حواله دادم تا خود تکه های مشترک را تکثیر و تقسیم کنند.پیش از ظهر پژوهشگاه صنعت نفت پژوهشگاه صنعت نفت، پایلوت دی 8 یعنی محل تولید لوله کربنی از گاز طبیعی را که به گفته خودشان یکی از نقاط شاخص فناوری نانو در جهان است، در اختیار 30 دانش آموز قرار داده اند. این سی دانش آموز از میان هشت هزار دانش آموزی که ابتدا آموزش هایی را در زمینه فناوری نانو دیده، طی مراحل مختلف و تحت عنوان المپیاد نانو انتخاب شده اند و این اردوی آخر برای مرحله پایانی المپیاد و انتخاب سه نفر برگزیده المپیاد ملی نانو است. المپیادی که شاید در آینده جهانی شود.به هم کلاسی ام فکر کردم و گفتم خدا پدر مادر این "شرکت نفت" را بیامرزد که امکاناتش را در اختیار دست کم این سی دانش آموز قرار داده تا تابستان به جای خواندن و از بر کردن علوم نقلی و تجربی و آمادگی برای کنکور، چیز هایی را ببیند که شاید در آینده به دردشان بخورد. چیز هایی مثل رایانه، اینترنت و ... .برای دیدن گزارش تصویری دانش آموزان در پژوهشگاه اینجا را کلیک کنید</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Saturday, July 31, 2010</pubDate>
    <title>کافه؛ خوب، بد، زشت</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=50</link>
    <description>دیروز عصر همراه استاد و خبرنگاری بودم برای گزارشی از کافه های تهران؛ در قالب تهران گردی های نشریه نگاره.خیلی خوب بود معدود برنامه ای که مشتاقانه حرف های مصاحبه شونده را گوش می کردم. البته سخن استاد محیط طباباطی جذاب است در هر حال. چند تا کافه هم رفتیم و کاملا از نزدیک با کارشون آشنا شدیم. یه جا قهوه فرانسه اش رو آزمایش کردم، جای دیگه لیموناد (همون شربت آبلیموی خودمون)، برای رسیدن به کافه بعدی که بیشتر تو ماشین گرمبودیم آب طالبی گزینه ی خوبی بود. غروب هم که دیگه دلم چای می خواست با یک قطعه کیک شکلاتی خیلی خوشمزه پاسخ دلم رو دادم. وسط این خوشگذرونی ها شنیدن از سرگذشت کافه ها در تهران تو 50، 60 سال اخیر هم بسیار شنیدنی بود. نگارهوبگاه ندارد که پیوند دهم. اگر شما هم سر ذوق اومدین مثل من، شماره آتی نه، شماره بعدی اش را که تهیه کنید، داستان کافه ها را خواهید دید.این وسط فقط یک چیز آزار دهنده بود. درست همین روزها و سه سال پیش هم با دوربین عکاسی به چند تا کافه سر زدم و خاطره اش مدام جلوی چشمم بود. خاطره ای که پیش از این با عنوان «شب ها که ما می خوابیم آقا پلیسه بیدار نیست» روی طوسی نوشته بودم، منتها دیروز و آن روز تابستان 87 آنقدر با هم کنتراست داشت که دوباره پرده ی اول آن متن را عینا اینجا می آورم:پرده اول: یک روز تابستان 87، تهرانیه روز تابستون پیش با پلیس همراه شدم تا ببینم در طرح امنیت اجتماعیدقیقا چی کار می کنند. قرار جلوی پارک ملت بود و از موج تازه ی بگیر و ببند ها بیشتر از یک هفته می گذشت. ساعت حدود های چهار و پنج عصر و خیابون خیلی خلوت بود. نمی دونماین خلوتی به حضور ما و پلیس تو اونجا مربوط بود و این که دیگه مردم برای فرار از این بگیر و ببند ها از لونه زنبور فاصله می گرفتند، یا گرمای هوا و اینکه هنوز تابستون بود و آفتاب بالا.یک ساعتی اونجا بودیم و مامور های پلیس امداد* که به قصد ارشاد اومده بودند، سوزه مهمی گیرشون نیومد.ما و پلیس دور هم خسته شدیم و پلیس ها راه افتادند به سمت اون طرف خیابون و برج ملت. نا غافل ما(شش، هفت تا عکاس و سه ، چهار تا پلیس)ریختیم تو یه کافی شاپ کم نور که اتفاقا دور چند تا میز فقط خاانوم ها بودند که تو اون فضای آروم و ساکت داشتند چای و قهوه ای می خوردند و با هم اختلاط می کردند. همین خانم هایی هم که بیشتر تو چشم اومدند اتفاقا خیلی جون و مانتو تنگ نبودند و ظاهرشون هم مثل خیلی از آدم های این شهر بود. مثلا یکی شونیه مانتو خیلی معمولی و تا زیر زانو تنش بود و یه روسری سفید که موهاش هم از جلوی روسری اش معلوم بود. همون اندازه ای که معولا خیلی از خانوم های دست کم اون منطقه شهر موهاشون معلومه. خلاصه حمله ناگهانی ما به داخل کافی شاپ با فلاش های دو سه تا از این همکارهای من شروع شد و با تذکر مامور ها ادامه یافت. خیلی حالت بدی بهم دست داد. فکر می کنم یک فریم هم عکس نگرفتم. غیر از اون دو یا سه فریمی که بدونویزور و در حال ورود ثبت شد. چند تا عکاسی که فلاش زدند جلوتر از من وارد شدند و قبل از هر کاری فلاش اونا تصویر مات و مبهوت و وحشت زده هفت هشت تا آدم حاضر تو کافی شاپ رو مغزم ثبت کرد و نمی دونم چرا خودمو جای اونا دیدم. چند لحظه بیشتر طول نکشید که اومدم بیرون. دو سه تا کافی شاپ همجوار هم رفتیم و هم عکس گرفتم و هم نگرفتم و اومدم بیرون که همون خانوم روسری سفید جلوم سبز شد و تو فاصله کمتر از نیم متری من ایستاد و با صدای عصبی و بلند ازم پرسید:"برای چی از ما عکس گرفتید؟" آروم گفتم من عکس نگرفتم. بلند تر ادامه داد که برای چی از زن و بچه مردم عکس می گیرد؟ عصبانیتش کاملا برام قابل درک بود و اصلا ناراحت نبودم از اینکه داره سرم داد میکشه. یه جورایی بهش حق می دادم و فکر می کردم این فریاد کشیدنش سر من اگه هیچ فایده ای هم که نداشته باشه احتمالا یه کم آرومش می کنه. بازم آروم گفتم اما من از شما هیچ عکسی نگرفتم. همین موقع یکی دیگه از عکاس هاکه به حدود ده متری پشت من رسیده بود شروع کرد با لنز تله اش احتمالا از من و این خانوم عکس گرفتن. خانوم روسری سفید با همون صدای بلند گفت: "اونها! هنوزم داره می گره" و فریاد زد "آقا بهت می گم عکس نگیر از من". سرهنگ ... رسید و گفت : "خانوم داد نزن. اینا دارن کارشون رو می کنند. آقا عکستو بگیر." خانوم روسری سفید با همون صدای نسبتا بلند گفت شما حق ندارید. این بار سرهنگ فریاد کشید که حجابتو درست کن و خانومهبلند تر گفت که حجاب من درسته. دو تا مامور زن رسیدن و باقی مامور ها هم جمعیت را که حالا زیاد هم شده بودند متفرق کردند و خانوم روسری سفید هم بردند کنار و من هم دور شدم از وسط این معرکه بد. * از رسته پلیس امداد برای گشت ارشاد و امور مربوط به اون استفاده می شد. روی بازوی مردان پلیس عبارت "پلیسامداد" نوشته شده بود. یک کافه دار در کافه ای در شمال تهران به تکرار صحبت های حجت الاسلام محسن قرائتی گوش می کند. تهران، 8/5/89 ، عکس: محمد قدمعلی  ساختمان مخروبه باقی مانده کافه برج در شمال تهران، این کافه تا روزهای پایانی دهه شصت پذیرای مشتریان خود بود. تهران، 8/5/89 ، عکس: محمد قدمعلی  امضای محمد رضا شجریان در دفتر یادبود کافه موسیقی تهران، تهران، 8/5/89 ، عکس: محمد قدمعلی</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Friday, July 23, 2010</pubDate>
    <title>کمبزه</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=49</link>
    <description>«بزک نمیر بهار میاد کمبزه و خیار میاد» را بار ها شنیده بودم، اما همیشه فکر می کردم کمبزهچیزی شبیه طالبی است با طعم خربزه و البته خیلی شیرین. پنجشنبه که از زنجان بر می گشتم و یک کیسه کمبزه دستم بود و به علت ترافیک شدید مسیر نسبتا طولانی ای نزدیک خانه را پیاده طی کردم، با کنجکاوی چندین نفر و پرسیدن اینکه این چیه، فهمیدم ظاهرا بقیه هم مثل من کمبزه را نمی شناسند. در هر حال شکل اش اینه که می بینید و مزه اش مثل خیار با نمک خوشمزه.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Wednesday, July 21, 2010</pubDate>
    <title>رویایی که فرو می ریزد</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=48</link>
    <description>از ابتدای شروع کارم حدود 10 سال در جایی کار می کردم که پنجره اتاق یکی از همکاران به خانه ای قدیمی و بسیار زیبا مشرف بود. مدت های مدید، کمتر روزی می شد که به آن اتاق نروم و به آن خانه زیبا خیره نشوم و رویا نبافم.این روز ها در محل کار جدید یکی از معدود دلخوشی های باقی مانده ام منظره پنجره پشت سرم بود: منظره ی این خانه قدیمی. این هفته آگهی شده برای فروش، یعنی به زودی خراب می شود تا بیشترین تعداد واحد های آپارتمانی مجاز جای آن شکل بگیرد. غم انگیز است هر چند که شاید پدیده ای عادی و درست باشد.برای دیدن نمای بازتری از این ساختمان که عکس اش برای یک ماه پیش است و  همراه با ذوق دوربین و کفش تازه بود، کلیک کنید.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Wednesday, July 14, 2010</pubDate>
    <title>ستاره اسکندری</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=47</link>
    <description>روی جلد دوهفته نامه نگاره و عکس ستاره اسکندری که درباره سفر با نگاره گفتگو کرده است.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Saturday, July 10, 2010</pubDate>
    <title>ظهر تابستان</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=46</link>
    <description>تجسم قیلوله ظهر تابستان ناگاه مرا به کودکی ام برد، بی خوابی ما و خنده های بی دلیل و تشر بزرگتر ها ...</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Sunday, July 04, 2010</pubDate>
    <title>دکتر لحاف دوز</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=45</link>
    <description>غروب در مسیر خانه، پشت چراغ قرمز که ایستاده بودم، آگهی خدمات پزشکی پشت شیشه ی این لحاف دوزی نظرم را جلب کرد.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Friday, June 25, 2010</pubDate>
    <title>دماوند</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=44</link>
    <description>این بالا دیگه از شعار نویسی ها و مرگ خواستن های مسیر خبری نیست، از تلاش مذبوحانه برای پاک کردن اون شعارها هم. تلاشی که شعار های سبز روی سنگ ها را سفید می کند و در واقع زمینه شعار بعدی را به شکل احسن می سازد. سنگ سیاه را سفید می کنند تا شعار سبز بعدی نمود بهتری داشته باد. به هر روی، این صبح دل انگیز چهارم تیر ماه بر فراز توچال است و جلوه ی بی بدیل دماوند.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Thursday, June 24, 2010</pubDate>
    <title>دوربین نو</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=43</link>
    <description>سه هفته از سریدنم گذشت، کفش کهنه رو دور انداختم و بالاخره پس از سالهادیشب یک کفش نو خریدم. و یک دوربین جدید و البته خیلی کوچک و سبک که زوم 14 ایکس دارد، تقریبا معادل 28-400 میلیمتر در دوربین اس ال آر است که سعی می کنم دیگر نبرمش کوه. امشب با کفش و دوربین نو می روم قله توچال و صبح با تله اسکی بر می گردم.این دو عکس را از پنجره اتاق کارم با دوربین کامپکت جدیدم در حالت واید (28 میلی متر) و حالت تله (392 میلی متر) صبح دیروز گرفتم.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Tuesday, June 15, 2010</pubDate>
    <title>شاهکار روزنامه ایران</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=42</link>
    <description>روزنامه ایران ویژه نامه ای به مناسبت سالگرد دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری و بررسی آنچه در عرصه سیاسی ایران 88 گذشت در224 صفحه و با عنوان «رمزعبور3» روز شنبه 22 خرداد منتشر کرده است.گذشته از مطالب و نوشته های بسیار جالب ( هرچند تکراری)، شاهکاری نیز دارد. در صفحه 220 عکس مشهوری از تقابل پلیس ضد شورش و مردم هندوراس را با این توضیح منتشر کرده است: «حمله اغتشاشگران به نیروهای انتظامی». فوق العاده اند ایرانیان.این  عکس آسوشیتد پرس مربوط به روز دوشنبه 8 تیر سال گذشته(88) و درگیری طرفداران مانوئل زلایا و پلیس ضد شورش هندوراس است.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Friday, June 11, 2010</pubDate>
    <title>تو این چند روز</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=41</link>
    <description>نخست: پیش دوستی بودم که تلفنم چندین و چند بار زنگ خورد برای احوال پرسی پس از سریدنم. حتی دوستان خیلی قدیم و مدت ها بی خبر از احوال هم. دوست حاضر گفت "طلب مهر" کردی تو وبلاگت خوب اینم پاسخ اون هاست دیگه.واقعا مهرطلبی نبود. کسانی که اونجا بودن یا حتی اونجا رو می شناسند می دونند که واقعا زنده موندم معجزه بود. و البته از زنده ماندن مهم تر سالم ماندن است. احساسات خاصی به آدمی دست می دهد بعد از لحظات دیدن عینی مرگ. این که چرا این طور شد و من چه کاری روی زمین دارم که نرفتم. قرار است باقی عمر چه کنم یا اینکه اصلا چه قدر باقی است. اینکه بعضی کارهای خیلی ساده و بی اهمیت مهم جلوه می کند. چون حس می کنی که ممکن است دیگر نباشی، همین یک لحظه دیگر. برای همین ماوقع را شرح دادم تا شاید بخش کوچکی از این احساس جاری بشود. دوم: "هیچ وقت کسی نیومد اینجا عکس بگیره باعث آبادی بشه، هر کی اومد اینجا عکس گرفت بعدش زدن یه جایی رو خراب کردند."این جمله را وقتی داشتم تو بازار تهران عکس می گرفتم یک بازاری گفت. خیلی محکم اعتقاد داشت ما عکاس ها نه تنها نقشی در آبادانی نداریم، بلکه باعث و بانی خرابی ایم. ترس از عکس حسی نهادینه است برای بعضی ها وگذشته از مردم عادی و این کاسب بازار، متاسفانه این بعضی ِعکس ترسان، بیشترشان سیاست مدار و تصمیم گیرند در جامعه ی ما.سوم: امروز، 21 خرداد، را که یک سال به عقب می روم گویی کمتر از یک سال یعنی 365 روز می شود. احساس می کنم کیفیت زمان از کمیتش مهمتر است. سالی که تمام به انتظار گذشت و هر روزاش منتظر فردا بودم. آنقدر دراز شد این انتظار که یاد گرفتم زندگی همین است که هست. چه این طرف، چه آن طرف و چه در انتظار و معلق میان طرفین.چهارم: عکاسی از بازار به خانهای قدیمی ختم شد که بیشتر از هر چیز فهمیدم چه قدر از زندگی دور شدیم. به هیچ وجه انسان نوستالژیکی نیستم؛ اما حقیقتا نشانه های باقی مانده از گذشته همه نشان از نکبت امروز و خوشی دیروزها دارند. حیاط گود این خانه قدیمی عصر استبداد(اواخر قاجار) وسط شلوغی امروز بازار تهران ساکت و آرام است. اما حیاط خانه ی عصر جمهوری ما پر است از صدای دهشتناک موتور سیکلت هایی که تمامی ندارند، بوق مسجد و زنگ مدرسه محل و ترمز ناگهان رسیدن به دست اندازهای خودساخته ی زرد رنگ مرغوب شهرداری شهر این روز های من.پنجم:بالاخره پس از ماه ها این هفته دو با دو کار ثابت شروع شد. بد به نظر نمی رسند، امیدوارم که مستدام بد نباشد.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Saturday, June 05, 2010</pubDate>
    <title>عجیب تر از بهشت</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=40</link>
    <description>قرار بود دیروز قله ی کلون بستک را صعود کنیم و بعد خط الراس شرقی را برای صعود سرک چال یک و دو و سه طی کنیم. شب را استراحت و امروز قله ی برج و در نهایت خلنو کوچ و بزرگرا صعود کنیم و غروب لالون باشیم و شب تهران. یعنی این دو روز روی زمین گرم نباشم و آسوده از شنیدن مستقیم و زنده ی سخن های ناراحت کننده.صبح علی الطلوع ماشینی کرایه کردیم تا ما را از فلکه چهارم به دیزین ببرد. در راه فهمیدم پسر 33 ساله ی راننده روز عاشورا در تهران کشته شده است. تاریخ ختمش بیست و هفتم بهمن بود. یعنی حدود 50 روز تا اینکه گوری نشانشان داده بودند به جای پسر؛ از او بی خبر بودند. مرد خوبی بود. بازنشسته ای که ساعت 5 صبح برای کار آمده بود. خدا صبرش دهد. خلاصهصبح اینگونه تلخ آغاز شد تا گوشزد کند فرار راه به جایی ندارد.حدود ساعت هفت از دیزین حرکت کردیم و4 ساعت بعد روی قله ی کلون بستک بودیم.استراحتی کردیم و کمی پایین تر یک ساعتی را صرف صبحانه و نهار توئمان کردیم. حدود ساعت سه و نیمکه تیغه های ناجور مسیر را طی کرده بودیم و در مسیری ساده به سوی سرک چال یک قرار داشتیم برای تراورس ازعرض آخرین برف چال، برف کوبی را من شروع کردم. مهدی و سمیه هم منتظر بودند که من عبور کنم و آنها هم بیایند. چند گام آخر مانده بود که پای راستم سر خورد و شروع به پایین رفتن کردم. خونسرد تنها باتومی که دست راستم بود را در برف زدم که خودم را نگه دارم، شوک حاصل از نیروی باتوم باعث شد کیف به نسبت سنگین دوربین که پشت کوله ام آویزان بود بالا بیاد و با شدت بر سرم بکوبد و با صورت روی برف بچسبیدم و با سرعت بیشتر سریدن ادامه پیدا کند. تلاش من برای توقف و استفاده چندین باره از باتوم باعث شد باتوم از دستم رها شود. سنگ بزرگی را می دیدم که با سرعت زیاد و با سر به سمت اش می روم. حسم این بود که دردی نخواهم داشت و در دم تمام می کنم، با این حال دیگر تلاشی برای توقف نکردم و سعی در تغییر مسیر داشتم. خودم گمان کردم سنگ را رد کردم اما مهدی که از بالا ناظر ماجرا بود بعدا گفت که در لحظه آخر چرخی خوردی و با کوله به سنگ خوردی و از رویش پریدی. پس از سنگ که در نیمه های مسیر 400 متری بود دیگر چیز خطر ناکی سر راه نبود و تنها باریکه ی یخ زده برف بود و سریدن من. آخرهای مسیر که دیگر با فرو کردن باتون یا پاشنه و پنجه پا باعث کن فیکون شدن خودم نمی شدم، شبیه یک علامت ضرب در و طاق باز سریدم و نهایتا اندکی پیش از اینکه برف تمام شود، تلاش من و کم شدن شیب باعث شد توقف کنم.بلافاصله ایستادم و فریاد زدم که من سالمم. مطمئن بودم فکر خاک اندازی که بشود مرا از روی زمین جمع کرد در این ثانیه ها (که گمان می کنم حدود 20 تا 30 بود) مهدی و سمیه را شدید آزار داده است. شوک آنها اگر بیشتر از من بوده، کمتر نبوده است.کمی پایین تر آمدم تا در پناه سنگی آرام شوم. دو دستم باد کرده بود و کف هر دو دست گزگز می کرد و حس نداشت. کم کم سوزش کمرم آغاز شد. و گرمی سرم باعث شد دستیبه سرم بکشم و بفهمم که سرم هم شکسته است. خواستم با موبایل تماس بگیرم که دیدم نیست و در راه از جیبم بیرون افتاده است. علاوه بر این عینک و باتومم را هم وقتی سر می خوردم متوجه شدم که از دست دادم. کلاه و دست مال سرم را هم مثل اینکه همان پنجاه متر پایین تر که با صورت به زمین خوردم افتاده بود که این دو را مهدی با خود آورد.خواستم حرکتی بکنم که ناگهان تمام ماهیچه های پایم مثل سنگ سفت شد، گویی به جای دو پا دو چوب محکم دارم. ظاهرا بدنم دیر دوریالی اش افتاده و ده دقیقه بعد شوک شده است. البته این حالت ده دقیقه ای هم بیشتر طول نکشید.مهدی حدود یک ساعت بعد و سمیه هم حدود یک ساعت و نیم بعد رسیدند به من. پیش از رسیدن سمیه مهدی سرم را پانسمان کرد و دستم را ضد عفونی و دستکش پولارش را داد تا دستم کنم. خدا را شکر دوربیم هم سالم بود در کیف. هرچند که فکر می کنم اصل این همه سرسره بازی یا دست کم طولانی شدن این قدر زیاد اش را ضربه ی محکم دوربین به سرم باعث شد.مسیر ناجور و ناجور و ناجور همان دره را با فلاکت همراه مهدی و سمیه پایین آمدم و تقریبا نزدیکی شمشک به جاده رسیدیم. مردی تبریزی و شیرن سخن و خوش مرام مسن و همسراش که هر دو کوهنورد بودند ما را تا تهران رسانند. در جاده ی فشم که دیشب با خودرو چنان پر شده بود که مسیری حدودا 5 کیلومتری از قبل از فشم تا بعد از فشم را دوساعته پیمودیم.و در نهایت هم آخر شب رفتن به دکتری که ظاهرا نخ زیاد آورده بود و اگر جلویش را نگرفته بودم قطعا به ده بخیه رضایت نمی داد. و من که هنوز شگفتم از زنده ماندم.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Sunday, May 30, 2010</pubDate>
    <title>شروع نکبت</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=39</link>
    <description>"نیروهای حضرت رسول گم شید، چند بار باید گفت؟" نزدیک ده سال پیش تو چنین روزهایی، اواخر خرداد 79، به یک ساعت نرسیده بود که وارد پادگان احمد بن موسی شیراز شده بودم. یک نظامی که ما را از دژبانی تحویل گرفت، این جمله را فریاد زد. عبارت عجیبی که هیچ کس به اندازه من از شنیدنش حیرت نکرد. یا حضرت رسول را نمی فهمیدند، یا گم شدن را. بعد ها فهمیدم که این "یا" مانع جمع نیست.همینطور که فهمیدم پادگان به دو گردان حضرت رسول و فاطمه تقسیم می شود و ما جزء سربازان حضرت فاطمه ایم و "ناوی" صدامون می کنند. مدت آموزش دو ماه بود و پادگان هر ماه نیرو می گرفت. ماه های فرد برای گردان حضرت رسول و ماه های زوج برای حضرت فاطمه.وقت صرف نهار نیروهای حضرت رسول بود که فرصت کرده بودند موی دماغ ما تازه وارد ها بشوند. یک ماه هماز دوره آموزشی شان می گذشت و چم و خم کار آمده بود دستشان. ورود نیروهای جدید و دست انداختن آنها و ارشد این دسته ی تازه وارد که زمان می خواست بفهمی کاری ازش برنمی آید، سرگرمی و تفریح ناوی های کهنه کار بود.تو چهره ی به ظاهر متفاوت بیشتر نفرات این دسته ی پنجاه نفری که تقریبا همزمان وارد پادگان شده بودیم یه چیز موج می زد: بهت. بهتِ انسانی که با دستِ خودش، خودش را حبس کرده و در را سه قفله و کلیدش را هم نیست و نابود. تا همین چند دقیقه ی پیش هرکاری دلش می خواست می کرد؛ اما الان حتی برای اینکه از جایش برخیزد و به زانوهای خشک شده ی از بس تا شده اش اش کمی استراحت بدهد، باید اجازه بگیرد.هر حرف اضافه هم توهین و تشری بود که از پی اش می آمد. خیلی ناگهانی بود. دژبانی که ساکم را می جست تا وسیله ی غیر مجازی همراهم نیاورم، به گمانم تجربه دیدن شامپوی حمام را نداشت. شامپوی ایرانی، معمولی و صورتی رنگ توی ساکم خیلی توجه اش را جلب کرده بود. کلی بالا و پایین و براندازش کرد تا اجازه داد بیارمش تو؛ اما هیچ جور راضی نشد که سازدهنی ام را با خودم بیاورم. نفهمیدم موضوع ممنوعیتش چه بود. چرخ دنده قدیمی ساعتی که محسن پیش از آمدن به شیراز به من داده بود تا حوصله ام در شهر غریب سر نرود را هم ندید؛ وگرنه گمان نمی کنم اجازه ی دخول می داد.از لحظه ی مواجهه با سردر پادگان همه چیز با شگفتی، نگرانی و نهایتا یک خشم درونی و گاهی برونی همراه بود. یک جور نکبت که به نظر می رسید تازه دارد شروع می شود.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Saturday, May 22, 2010</pubDate>
    <title>دوم خرداد 79</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=38</link>
    <description>ده سال پیش، دوم خرداد 79، دانشگاه تهران و انبوه روزنامه های توقیف شده. ایران توقیف موقت بود و اندکی بعد انتشارش را پی گرفت. ایران منتشر می شود هنوز هم.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Friday, May 21, 2010</pubDate>
    <title>مرگ امام</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=37</link>
    <description>نمی دانم چه اتفاقی افتاده، آن روز ها تابستانِ تهران اینقدر گرم نبود که تا صبح صدای جیرجیر کولر های آبی، آسمان را بشکافد. حیاط به نسبت بزرگ و باغچه ی وسط آن و شیطنت ذاتی ام هم بی تاثیر نبود. هنوز بهار تمام نشده، دیگر در خانه نمی ماندم و شب ها در حیاط می خوابیدم. خصوصا وقتی مدرسه تمام می شد و مجبور نبودم صبح زود برخیزم. پیش از بهار هم مادرم به خاطر ترس همیشگی اش از هر بالا و پایین و تغییری، و گزند سرما و گرمای فرزنداش، با توپ و تشر و فریاد نمی گذاشت. وگرنه بیرون خوابیدن را حتی در سیاه زمستان دوست داشتم. همین دو سه سال پیش هم وقتی در سرمای منفی 13، 14 درجه سانتی گراد بی سابقه ی تهران شب را در حیاط خوابیم، صبح نمی دانستم چگونه متوجه اش کنم که دیوانه نشده ام و فقط در حال آزمایش کیسه خواب تازه بودم.آن شب هم خوشحال از تمام شدن درس و آزمون، رخت خوابم را بیرون آورده و میان ساختمان و باغچه، وسط حیاط و در جای همیشگی بیتوته کرده بودم. شگفت، صدای بلند قرآنی بود که صبح بیدارم کرد. اینکه پدر و برادرم سر کار نرفته بودند و ساعت از 7 هم گذشته بود. امام مرده بود. خانواده ام ناراحت بودند من هم. نمی دانم چطور می شود که کودکی ده ساله یک رهبر سیاسی و مذهبی را دوست داشته باشد و از مرگش در سن نود سالگی ناراحت شود. شاید فضای آن روز هایخانواده و مدرسه دلیلش بود. اما به هر روی من هم ناراحت بودم. امتحانات باقی مانده دبیرستان و دانشگاه تعطیل شد. نیروهای نظامی و کادر درمان به حال آماده باش درآمدند و خواهرم که آن روز ها "طرحش" را در بیمارستانی در سنندج می گذراند، مرخصی اش را نیمه تمام گذاشت به سنندج بازگشت. 40 روز عزای عمومی اعلام شد و پس از آن محرم و صفر آمد. عزایی 100 روزه همه جا را گرفت. تلوزیون جمهوری اسلامی که دوشبکه با مجموع کمتر از 16، 17 ساعت برنامهداشت، از جمله معدود سرگرمی های تعطیلات نزدیک به چهار ماه تابستان آن روز های ما بود. عزای عمومی یعنی بیشتر این چند ساعت برنامه محدود هم به خطابه و وعظروحانیان و عزاداری مداحان اختصاص می یافت. فرزندان پدر و مادر مرده هم در کمتر از این زمان به زندگی باز می گردند، اما تمام تابستان 68، سیاه و غمگین بود.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Tuesday, May 18, 2010</pubDate>
    <title>عکاسی هم شغل است مثل سلمونی</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=36</link>
    <description>تقریبا کسی دیگه نیست که ندونه شغل ما درست مثل شغل کارگران فصلی شده؛ گاهی هست و خیلی موقع ها نیست. اما گاهی خیلی ها فراموش می کنند که شغل عکاسی خبری هم یک شغله، مثل سلمونی. یک استاد سلمونی وقتی به مهمانی می رود، سر صاحبخانه را نمی تراشد و شانه و قیچی اش را در همان مغازه می گذارد و شاید با یک شاخه گل به مهمانی برود. اما بعضی از دوستان ما دوربینشون رو همه جا می آورند. طوری که بعد از یک فصل بیکاری وقتی دوباره به برنامه ای می روی کلی آدم دوربین به دست جدید وقدیمی می بینی که فرصت نفس کشیدن بهت نمی دهند. هر چی نشریه و روزنامه و سایت و خبرگزاری باقی مونده رو که بلدی می شمری، بازم خیلی هاشون اضافه میایند و نمی دونی برای چی یا کی دارند اینقدر هول می دهند. خوب ما ها عادت کردیم که سر همدیگرو بتراشیم و ناراحت نشیم؛ اما گاهی باعث می شه دیگران ناراحت بشوند و احیانا بهمون توهین کنند.یا وقتی خودمون فراموش می کنیم که کار ما یک شغل است چه توقع داریم که بقیه یادشون نره. این می شه که وقتی از دعوای دونفر عکس می گیری میان اول از همه تو رو می گیرند و جد و آبادتو میارند جلو چشمات. حالا تا قیامت توضیح بده که من فقط عکاسم؛ دو نفر دیگه داشتند وسط خیابون دعوا می کردند؛ عمرا اگر به خرجشان برود. یا فراری می شی یا بی کار یا عکاس عروس خانوم ها. *  *  * توضیح عکس ها: تلاش و دوندگی شدید عکاسان برای تصاحب جای بهتر، پیش از ورود رهبر انقلاب پای صندوق رای 110 انتخابات ریاست جمهوری دهم.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Tuesday, May 11, 2010</pubDate>
    <title>شرق و غرب</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=35</link>
    <description>حدود 17 سال پیش "ورنر هرتسوک" فیلمساز آلمانی در سفری که به ایران داشت در قهوه‏خانه‏ آذری واقع در میدان راه‏آهن با محسن مخمل باف ناهار خورد و گپ زد که حاصل این گپ و گفت، توی ماهنامه فیلم بهمن ماه 72 منتشر شد. گفتگوی جالب است و هنوز هم بعد از این همه سال ارزش خوندن داره اگه پیداش کردید. یک جای صحبت کارگردان ایرانی، شرقی ها و غربی ها رو این طور با هم مقایسه می کنه:"من در یک نگاه کلی فرق انسان را در غرب و شرق این طور تعریف می‏کنم: در کشورهای غربی، سیستم پیچیده است، اما آدم هایش ساده‏اند. چون هر کدام متخصص یک پیچ و مهر‏ه اند و نقش ساده‏ای برایشان در سیستم پیش‏بینی شده است. چاپلین در فیلم عصر جدید، به این سادگی فرد در سیستم پیچیده، خوب اشاره کرده است. اما در کشورهای شرقی، سیستم ساده است در عوض آدم هایش پیچیده‏اند. آدم های غربی، علمی و جزعی نگرند، اما آدم های شرقی، فیلسوف و عارف و شاعر و کلی نگرند. در شرق اگر شما از یک باربر یا دستفروش کنار خیابان دربارة فلسفه و شعر و عرفان سؤالی بکنید، حتما آن ها نظرهایی در این باره دارند، اما چه بسا از جزئیات کار خودشان به صورت علمی چندان باخبر نباشند. فیلمسازان ما هم این جوری‏اند: می‏نویسند، کارگردانی می‏کنند، صحنه را طراحی می‏کنند، مونتاژ می‏کنند، بازی می کنند، بعضی موسیقی فیلم هم می‏سازند. یعنی همه کاره‏اند. در خانة خودشان هم چون ایرانی‏اند، بنایی و گچ‏کاری و لوله‏کشی و برق‏کشی می‏کنند، یا به تعمیر وسایل خانگی می‏پردازند. در ایران هر کس تا زمانی که بمیرد، پنجاه تا شغل عوض می‏کند. اگر به مطالعه بپردازد، همه جور مطالعه‏ای می‏کند، اما در غرب ممکن است کسی یک عمر روی شاخک‏های نوع خاصی از مورچه‏ها مطالعه کند و پس از او هم یکی دیگر راه او ادامه دهد. این است که من فکر می‏کنم در غرب آدم ها زندگی کاملی می‏کنند، ولی در شرق آدم ها زندگی جامعی می‏کنند. ما وقتی می‏میریم هر جور زندگی را نیم خورده کرده‏ایم، شما یک جور زندگی را کامل کرده‏اید. و این دو نوع زندگی، هر کدام برای خودش محاسن و معایبی دارد."تو چند روز گذشته دو تا از نزدیکانم اسباب کشی کردند و وقتی داشتم این عکس رو با تلفن همراهم می گرفتم نمی دونم چرا یاد این موضوع افتادم. اسباب منزل برای ما، توی این گوشه کوچیک شرق، یعنی یک خانه کامل به استثنای دیوار و سقف منزل. توی غرب ظاهرا یه کم متفاوته با این تعریف. شاید پست بعد کمی از شرق و غرب خودم گفتم.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Tuesday, May 04, 2010</pubDate>
    <title>باغ لاله ها</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=34</link>
    <description>دیروز باید می رفتم چالوس و بر می گشتم. صبح کنار باغ گل گچسر توقف کردم برای صبحانه و دیدن باغ گل که در باغ بسته بود. عصر که بر می گشتم باغ پر بود از آدم و جای سوزن انداختن نبود.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Saturday, April 24, 2010</pubDate>
    <title>تاج خروس علف را آتش نمی زند</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=33</link>
    <description>ظاهرا جمعه ی هفته گذشته حجت الاسلام صدیقی در خطبه های نماز جمعه تهران علت زلزله  را بد حجابی زنان برشمرده است. سخن این روحانی شیعه انگیزه ای شده تا «جنیفر مک ریت» دانشجوی  آمریکایی، فراخوانی برای آزمایش صحت این ادعا ترتیب دهد. او درخواست کرده که روز دوشنبه زنان در هر جایی از دنیا که هستند تا حدی عریان شوند تا ببینیم آیا واقعا این عریانی باعث زلزله می شود یا خیر. نمی دانم چرا این ماجرا مرا به یاد داستانی انداخت که در کودکی خوانده بودم. قصه ی «گربه ها و خروس ها»:در روزگاران قدیم، در آفریقا خروس ها بر گربه ها حکومت می کردند. گربه ها از صبح تا شب کار می کردند و شب هر چه جمع کرده بودند پیش خروس می بردند. خروس، شاه گربه ها بود.خروسها غذای مورچه دوست داشتند، و هر گربه کیسه ای به گردنش آویزان کرده بود و مورچه ها را می گرفت و در کیسه می ریخت و شب برای "خروس شاه" می برد.گربه ها از این کار راضی نبودند؛ می خواستند شاه نداشته باشند تا غذایی را که با زحمت گیر می آورند، مال خودشان باشد؛ اما می ترسیدند.خروسها به گربه ها گفته بودند تاج سر ما از آتش است و هر کس از فرمان ما سرپیچی کند، با این آتش او را می سوزانیم! گربه ها این حرف را باور کرده بودند و صبح تا شب برای خروسها کار می کردند.یک شب در خانه ی گربه ها آتش اجاق خاموش شد. یکی از گربه ها بچه اش را فرستاد تا از خانه ی خروس کمی آتش بیاورد. وقتی بچه گربه به خانه ی خروس رسید، دید خروس از بس مورچه خورده، باد کرده و خوابیده است. ترسید او را بیدار کند، دست خالی به خانه برگشت و آنچه دیده بود را برای مادرش تعریف کرد.مادرش گفت: «حالا که خروس خوابیده، کمی علف خشک دستت بگیر و آن را نزدیک تاج خروس ببر؛ وقتی علف آتش گرفت، زود آن را به خانه بیاور.»بچه گربه کمی علف خشک برداشت و به خانه ی خروس برد. خروس هنوز خواب بود. بچه گربه با ترس علف خشک را نزدیک تاج خروس برد، اما فایده ای نداشت و علف آتش نگرفت. علف را به تاج خروس مالید، باز هم فایده ای نداشت. دست خالی به خانه برگشت و به مادرش گفت: «تاج خروس علف را آتش نمی زند.»مادرش گفت: «نمی دانستم اینقدر بی عرضه ای! حالا با من بیا تا نشانت بدهم که چگونه باید از تاج خروس، آتش بیاوری.» و همراه بچه به طرف خانه ی خروس رفت. خروس هنوز در خواب بود. گربه هر چه علف خشک را به تاج خروس نزدیک کرد، علف آتش نگرفت. بعد با ترس دستش را به طرف تاج خروس برد و آهسته به آن دست کشید. تاج خروس آتش که نبود هیچ، سردِ سرد هم بود؛ فقط رنگش قرمز بود.گربه همین که فهمید خروس تا به حال به آنها دروغ می گفته است، رفت و با خوشحالی گربه های دیگر را هم خبر کرد. از آن روز به بعد، دیگر گربه ها برای خروس کار نکردند.خروس اول عصبانی شد و گفت که خانه ی همه گربه ها را می سوزاند. اما گربه ها گفتند: «تاج تو آتش نیست، رنگش قرمز است. ما شب که تو خواب بودی به آن دست کشیدیم. تو دروغگویی!» خروس که فهمید دروغش آشکار شده، فرار کرد و هنوز هم که هنوز است وقتی خروسی گربه ای را می بیند، از او فرار می کند.این قصه ی «گربه ها خروس ها» بود. قصه ای آفریقایی که سال ها پیش کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان برگردان آن را به قلم  سیروس طاهباز منتشر کرده است. شش، هفت ساله بودم که نخستین بار آن را خواندم. هنگامی  که چاپ شانزدهم آن به سال 86 را خواندم برایم لذتی دیگر داشت. و اکنون در لذتی تازه منتظرم به شکل عملی دریابم که آیا حقیقتا تاج خروس می تواند ما را بسوزاند یا نه؟</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Saturday, April 17, 2010</pubDate>
    <title>دارالمجانین یا سال نو بر ایرانیان مبارک</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=32</link>
    <description>«مردمان یه ولایتی مثل یزد معترض می شوند که چرا لطیفه ای از از ما ساخته نمی شود؛ پاسخ می شنوند که باید کاری خنده دار کنید. پس از اندیشه ی بسیار جمع می شوند می روند وسط کویر و تو دل ماسه بادی ها شروع می کنند به ماهیگیری. سرخوش از کنش شگفت و خنده دار خود بودند که یه کسی از اهالی غیر از ولایت خودشون، مثلا ترک، با یک قایق تندرو دو موتوره میاد وسطشون.» حال و روز ما این روزا شده شبیه این جوک. یکی که آبان سال 85 گفته بود باید بشیم 120 میلیون تن، چند روز پیش گفت باید بشیم 150 میلیون تن. تو این فکر بودم که احتمالا چون این بابا دانشگاه خونده، دانشگاه که نه، ترافیک خونده؛ با خودش فکر می کنه اگه شدیم 150 میلیون و جا کم اومد، شیر صفی تر شد و بچه ها بی مدرسه تر و جّوونا بی خونه تر؛ فوقش یه پولی می دیم سقف آدمای کهنه رو می زنیم و اسقاطشون می کنیم. بعد گفتم نه بابا پول اسقاط 74 میلیون رو می خواد از کجا بیاره، یهو یکی که یحتمل دانش زمین شناسی اش اندازه خودمه (می گن زمین گرده و دور خورشید می چرخه، من این قدر می دونم) روز تعطیلی اومد و گفت: «زنا باعث زلزله می شه.» داشتم فکر می کردم چند تا زنا باعث زلزله می شه که یهو یاد ژاپن افتادم و گفتم اّ اّ اّ اّ عجب آدم های نفهمی اند این ژاپنی ها. «تو این هاگیر و واگیر صدا و سیما هم گفت آخه چرا پارازیت می فرستید؟» گفتم بیا این اروپایی هم که ما فکر می کردیم این وسط عاقل اند، تو زرد از آب درآمدند. کلی خرج می کنند شبکه فارسی راه می اندازند و در سال اول جایزه می برند، بعد خودشون میاند پارازیت می اندازند روش که یه وقت ما نبینیم خوشمون بیاد. واقعا عجب آدم های نفهمی تو این دنیا پیدا می شه.گفتم اینجوری که نمی شه؛ می گن این غربی ها حرف گوش کنند، بذار سایت بی بی سی رو باز کنم و براشون ایمیل بزنم که این کار خیلی احمقانه است که خودت برنامه پخش کنی و خودت پارازیتیش کنی.به جای اینکه بی بی سی باز شه نوشته «سال نو مبارک! بی بی سی رو ول کن رجا نیوز رو بچسب.» زکی ما می خواستیم رییس جمهورمون، رییس یه مملکت گنده رو خودمون انخاب کنیم؛ این یارو می گه تو حتی نمی فهمی چه سایتی برای خودت یه نفر مفیده. رجا نیوز هم دوست نداشتی برو سایت 118 رو ببین. خدا کنه فقط  یارو با قایق موتوری شب نیاد تو رخت خوابم. عیدت مبارک.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Monday, April 05, 2010</pubDate>
    <title>خبرنگار</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=31</link>
    <description>خبرنگاری در حال مصاحبه اختصاصی با مصاحبه شونده اش. گاهی خبرنگاران  از خبر و موضوع خبرشان برایم جذاب تر اند.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Thursday, March 18, 2010</pubDate>
    <title>سرزمین خاک و بچه های بسیار</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=30</link>
    <description>امروز از صبح علی الطلوع در خدمت جمعی از خیرین "یاوری سبز" بودم و عکاسی می کردم. در نصیر آباد شهریار، سرزمین خاک و بچه های بسیار بسیار زیاد. تا چشم کار می کند گرد و خاک است و قد ونیم قد بچه. شادی کودکانی مثل این، هنگام دریافت کفشی یا لباسی دیدنی بود. کاش می شد بی دل شکستن و پیش از مرگ پدر به او فهماند که هفت فرزند برای یک مادر 31 ساله ی بی درآمد یه کم زیاد است. در هر حال خرده ای به این کودکان معصوم نمی شود گرفت.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Wednesday, March 17, 2010</pubDate>
    <title>شاید امشب نوبت ما باشد</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=29</link>
    <description>خانه ی قدیمی و صد و هشتاد متری ما پنج اتاق داشت: اتاق مهمان، اتاق جلویی و اتاق عقبی، و حمام و آشپزخانه. اتاق عقبی و جلویی با در بزرگ چهار لنگه ایی از هم منفک می شد و غیر از این هم پنجره ای بزرگ به پاسیو داشت که ما می گفتیم «حیاط خلوت». درِ بزرگ چهار لنگه ای را بسته و زیلوی کهنه و بزرگی را پشتش آویزان کرده بودیم تا هیچ نوری به بیرون درز نکند. پنجره اتاق عقبی هم پرده کرکره داشت. نمی دانم این همه احتیاط برای چه بود، معمولا بلافاصله پس از به صدا در آمدن آژیر قرمز اداره برق خودش برق را قطع می کرد. اما به هر جهت مدتی بود که همه ی اعضای خانواده پرجمعیت ما شب ها در اتاق عقبی کاملا مسدود شده جمع می شدیم. اتاق نشیمن معمول و شبانه خانواده ما اتاق جلویی بود. تلوزیون قدیمی و سیاه و سفید و مبله ی «بلر»مان را هم منتقل کرده بودیم به این اتاق عقبی. دیگر عادی شده بود که هر شب صدای آژیر بیاید و چند دقیقه بعد صدای گلوله های ضد هوایی و بعد تر هم انفجار، گاهی دور، گاهی نزدیک. اسفند ماه سال 63 پنج ساله بودم و هنوز مدرسه نمی رفتم. خاطرم هست که خواهر و برادران بزرگترم سعی می کردند که رفتار نیروی هوایی ارتش عراق را پیش بینی کرده تا زمان خوردن شام را طوری تنظیم کنند که با بمباران تداخل نداشته باشد. هر شب هم بلافاصله پس از بلند شدن صدای آژیر همگی به دو به حیاط می رفتند و تماشا می کردند. نمی فهمیدم چه چیز را تماشا می کردند و نمی توانستم با آن همه صدای ضد هوایی و گاهی انفجار، تصویری در ذهنم بسازم. هر بار که پس از سفید شدن اوضاع به حیاط می رفتم، هیچ خبری نبود. درست همان لحظه که این ها به سمت حیاط می رفتند پدرم مرا در آغوش می گرفت و مادرم برادر کوچکم را و شروع به خواندن دعا و صدا زدن «موسی ابن جعفر» و «ابوالفضل عباس» می کردند. در پی تدبیری بودم تا یک شب هنگام بمباران و پیش از آنکه پدرم مرا در آغوش بگیرد، بتوانم به حیاط بروم و بمباران را ببینم. خوشبختانه! آن قدر این بمباران ادامه داشت تا دیگر من هم از عهده پیش بینی رفتار نیروی هوایی عراق بر آمدم. یک شب درست در لحظاتی که گمان می کردم باید صدای آژیر بلند شود کنار در اتاق عقبی نشستم و در را نیمه باز گذاشتم. صدای آژیر که بلند شد همچون گلوله ای به سمت حیاط شلیک شدم و لحظاتی بعد خواهر و برادرانم هم به من ملحق شدند و از همان در راه رو که بیرون آمدند سر به آسمان داشتند. صدای شلیک گلوله های ضد هوایی خیلی مهیب تر و بلند تر از آن چیزی بود که تا به حال در اتاق عقبی شنیده بودم؛ اما چیزی نمی دیدم. فقط صدا ها کمی ترسناک تر بود. کم کم داشت دیدن بمباران جذابیتش را از دست می داد. هر چه نگاه می کردم و در آسمان می جستم چیزی نمی دیدم. درست مثل وضعیت سفید بود اگر گوشم را محکم می گرفتم. فقط کمی ستاره ها بیشتر از همیشه بود. گردنم درد گرفت، از بس بالا نگاه کردم و سرم را پایین انداختم. ناگهان صدای انفجار مهیبی نا خودآگاه روی زمینم انداخت. صدایی که انگار ادامه داشت. آنقدر که همه جا روشن شد و آسمان لحظه ای سبز و بعد سرخ شد. صدا که قطع شد دیگر چیزی نفهمیدم و به دو به سمت خانه و اتاق عقبی رفتم و در آن تاریکی نمی دانم آغوش پدر را چگونه یافتم. تا مدت ها تصویر بمباران در ذهنم وحشت همان شب بود. هر صدای انفجاری در دل تاریکی آن شب ها همان تصویر مخوف را برایم می ساخت. فقط نمی فهمیدم چرا همیشه خواهر و برادرانم آنقدر خونسرد و آرام به اتاق بازمی گشتند.سال ها بعد فهمیدم که راکت های کور هواپیماهای دشمن آن شب بر سر پست برق آلستوم فرود آمده و آن صدا و نور را ایجاد کرده است. بر خلاف همیشه که اگر این راکت های کور در باغ و پارک و خانه ی خالی از سکنه ای فرود نمی آمد، ساختمانی را خراب و زن و کودک و خانواده ی ساکن آنجا را نابود می کرد. خونسردی خواهر و برادران ام در آن شب ها مانع گمان حادثه بد در ذهن کودکانه ام می شد. اینکه شاید امشب نوبت ما باشد. گمانی که سه سال بعد، هنگامی که کمی بزرگتر شده بودم، وهنگام موشک باران تهران همواره سراغم می آمد.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Tuesday, March 16, 2010</pubDate>
    <title>عکس سال عکس آن لاین</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=28</link>
    <description>مجموعه عکسهای منتخب عکاسان ایرانی در سال ۸۸ با عنوان “عکس سال ایران” فراخوانی بود که از سوی سایت عکس آنلاین بهعنوان یک رسانه مستقل، غیرانتفاعی و تخصصی عکاسی منتشر شده و در آن از عکاسان مطبوعاتی کشور برای ارسال برترین عکسهای سال دعوت شده بود. این سه عکسی است که من در این مجموعه در قالب خبری، ورزشی و مستند اجتماعی ارایه کردم.1- حضرت آیت الله خامنه ای رهبر انقلاب پس از انداختن رای خود به صندوق در حال ایراد سخنرانی کوتاهی در حسینیه امام خمینی هستند. دهمین انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران بیست و دوم خرداد ماه برگزار شد که محمود احمدی نژاد با کسب اکثریت آرا به عنوان رییس جمهور دهم انتخاب شد. 22 خرداد 88، تهران2- هواداران تیم فوتبال استقلال تهران در حال تماشای بازی پایانی این تیم و نیز بازی همزمان رقیب اش ذوب آهن در لیگ 87-88 که از دو شبکه تلوزیونیپخش می شود هستند.استقلال با نتیجه یک بر صفر پیام مشهد را شکست داد و قهرمان هشتمین دوره لیگ برتر شد. با این پیروزی استقلال 66 امتیازی شد و با تفاضل گل بهتر نسبت به ذوب آهن قهرمان لیگ برتر شد. ذوب آهن در بازی همزمان برابر فولاد با نتیجه 4 بر یک شکست خورد. 6 اردیبهشت 88، تهران 3- سمیه دختر بزرگ رقیه صبح زود پیش از بیدار شدن از خواب در چادرشان. رقیه مادر 38 ساله ای استکه پس از اینکه همسر معتادش آن ها را ترک کرد، خانه اش را از دست داد و مجبور شد با سمیه 8 ساله و سپیده 6 ساله اش در زمینی در نزدیک تهران در چادر زندگی کند. [از مجموعه مادر رقیه] 26 مرداد 88، حومه تهران</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Friday, March 05, 2010</pubDate>
    <title>عکس بد یا فعل بد</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=27</link>
    <description>امروز صبح جلسه دوم و پایانی کلاسی بود برای کارآموزان خبرگزاری فارس تحت عنوان آشنایی با عکاسی مطبوعاتی و خبری. جلسه پیش، بیشتر به توضیح گذشت و این جلسه بیشتر به دیدن عکس و مرور توضیحات پیشین. عکس هایی که برای ام آماده کرده بودند تا به کارآموزان نشان دهم همه خارجی بود.جلسه پیش چند عکس خبری از خودم نمایش دادم و در پایان این جلسه مجموعه عکس های «تهران، موطن من» را برای حسن خطام نشان دادم. از نمایش این عکس که گذشتیم یکی از شاگردان گفت چه عکس بدی بود.بازگشتم به این عکس و پرسیدم چرا؟ پاسخ اش با این مضمون بود که رفتار پلیس در این عکس اصلا خوب نیست و ... . تلاش کردم در زمانی بسیار کوتاه (چند دقیقه ای بود که فرصت کلاس تمام شده بود) توضیح بدهم که رفتار خوب یا بد موضوع عکس نشان خوبی یا بدی عکس یا عکاس نیست. نه تنها اشکالی ندارد که چنین عکسی بگیریم و ببینیم، بلکه لازم است که چنین عکسی بگیریم. تا اگر پلیس کار بدی کرده توبیخ و اگر وظیفه اش را به درستیبه انجام رسانده تشویق شود. از صدا ها و سروصدا ها به نظر می رسید که این موضوع برای بیشتر حاضران کلاس طبیعی باشد. اما به نظر نمی رسید که فرد پرسش کننده متقاعد شده باشد. فقط در شلوغی اعتراض دیگر شاگردان مجبور به سکوت شد.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Monday, March 01, 2010</pubDate>
    <title>متن علیه حاشیه</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=26</link>
    <description>«وقایع پس از انتخابات واکنش متن علیه حاشیه بود» این را امروز سعید شریعتی در گفتگو با خبرنگار پنجره گفت. و حرف های دیگری در مدت حدود یک ساعت و نیم مصاحبه که بسیاری از آنها را بر خلاف این جمله که واقع بینانه می دانم و نقل کردم نمی پسندیدم. احتمالا این گفتگو را در شماره آینده نشریه پنجره می توانید بخوانید. نشریه ای که هنوز هیچ شماره ای از آن را تا کنون تورق نکرده ام.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Monday, March 01, 2010</pubDate>
    <title>نشانه ی خدا</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=25</link>
    <description>امروز در محضر آیت الله (نشانه ی خدا) مهدوی کنی، دبیر کل جامعه روحانیت مبارز و رییس دانشگاه امام صادق بودم که مجید(برادرم) زنگ زد و حکم دادگاه اش را گفت. امیدوارم که دادگاه تجدید نظر رای را نقض کند. دوست دارم در بلاگم بیشتر بنویسم تا عکس ارایه کنم. اما دوست تر دارم این موضوعی را که تمام ذهنم را مشغول کرده کمی بجوم و بعد بگویم؛ پس بماند.ظاهرا آیت الله نه از عکس خیلی خوشش می آید و نه از عکاس، خیلی زود حضور و صدای شاتر دوربین امخسته اش کرد. برخلاف آنچه در این پرتره دیده می شود.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Friday, February 26, 2010</pubDate>
    <title>دلم غیج رفت برای سفر</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=24</link>
    <description>چند سالی هست که تنها به قصد عکاسی به طبیعت نرفته ام. به گمانم این مدل عکاسی را که قدیم تر ها بیشتر سراغش می رفتم فراموش کرده ام. امسال پاییز بعد از مدت ها رفتم سمت و سوی گرگان که عملا کاسب نبودم. نه در خلیج گرگان فلامینگویی یافتیم نه زردی و سرخی در جنگل. استراحت کردیم و بازگشتیم. اما هنوز گهگاه دلم غیج می رود برای رفتن به طبیعتبکر و دور و آرام، با حوصله و در فصل اش. دیدن نمایشگاه احسان یکی دو عکس داشت که دلم را غیج برد. کاش بشود هفته دیگر بروم سفر.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Wednesday, February 24, 2010</pubDate>
    <title>طرح ترافیک</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=23</link>
    <description>خبرنگار «ایران» بوده و به گفته ی خودش به علت رای به آقای موسوی هشت ماه است از کار بی کار شده است. پریروز که به سازمان ترافیک رفته بودم تا تقاضای مجوز طرح ترافیک کنم، ارباب رجوع پیش از من این گفتگو را با متصدی طرح ترافیک خبرنگاران داشت. متصدی گفت : «خوب حالا یعنی خبرنگار نیستید دیگه». خبرنگار سابق پاسخ گفت: «تا ابد که بی کار نمی تونم باشم، سر ساختمون هم که احتمالا نمی رم. وقتی هم که جای دیگه مشغول بشوم دیگر فرصت دریافت مجوز تمام شده است. ضمن اینکه همین حالا تو کش و قوس دادگاه کار با روزنامه ام.»متصدی از ارباب رجوع دیگری هم که گهگاه داخل بحث می شد پرسید: «شما سال گذشته طرح تون رو از کجا گرفتی؟» ارباب رجوع پاسخ داد: «از انجمن صنفی روزنامه نگاران».از ادامه بحث مشخص شد که متصدی کاملا در جریان امور هست و می دونه که تنها دفتر انجمن پلمپ شده و از سر شفقت حتی کارت بدون اعنبار انجمن رو هم می پذرفت.دیروز اون متصدی که از بد حادثه مجبور بود به درد و دل های امثال من که گاهی همراه با خشم و غضبمهم بود گوش کنه، تماس گرفت وگفت که با درخواست من موافقت شده است. رفتم سازمان ترافیک و اموراتشم انجام شد، هرچند به سختی و خیلی ناجور. به بروکراسی اداری ما فقط بویی از اینترنت رسیده. هنوز دنبال کپی مدرکی هستند که تو حاضری اصلش رو دو دستی تقدیمشون کنی. این در حالی که دستگاه کپی شون هم خرابه و فاصله اولین مغازه تکثیر تا این اداره وسط اتوبان، نیم ساعت پیاده روی بسیار تند، رفت و برگشت است. به گمانم با درخواست او دو نفر خبرنگاری هم که با من درخواست کردند موافت شده. قاعدتا باید سپاسگزار باشم. اما نمی دونم چرا نسبت به این الطاف سازمانی که فرمانده اش دارد نقش متفاوتی رو توی دستگاه بازی می کنه ندارم. نقش یک ناجی که کارت بی اعتبار شده ما تو این زمونه رو می پذیره و کارمون رو راه می اندازه، اما چیزی از احساس بدبینی ما به این زمونه کم نمی کنه.نمایی از خیابان طالقانی تهران در تابستان سال گذشته که آلودگی هوا بر اثر غبار شهر را تعطیل کرد.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Tuesday, February 23, 2010</pubDate>
    <title>ندایی در مه</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=22</link>
    <description>پیش نویس: باور کنید هیچ قصد سیاسی و عجیب و غریبی نداشتم. داشتم خبر نمایشگاه دوستم احسان زرانی رو آماده می کردم تا اینجا بیارمش. تازه رسیده بودم خونه و ناگهان فیلم منتشر نشده ای رو که بی بی سی از حمله به کوی دانشگاه پخش کرد دیدم. واقعا نمی دونم تو چنین شرایطی چه طوری می شه عادی بود و عادی زندگی کرد؟ و باز یادآوری تولد دوستی در فیس بوک یادم انداخت که دقیقا پارسال این روزها معمولا تو همین ساعت های شب توی جلسات پیش از انتشار دوباره تهران امروز من و پنج نفر دیگه مشغول گفتن و شنیدن بودیم. یکی از اون پنج نفر دیگه "احمد جلالی فراهانی" بود که توی همین جلسات با او آشنا شدم. الان وسط درکه نمی دونم داره چی کار می کنه؟بگذریم، برای دقایقی، هر چند که همیشه گذشتن ساده و شدنی نیست. احسان زرانی پیش از اینکه عکاس باشه و عکاسی کنه یک گرافیست است. و بیشتر از اینکه گرافیست باشد معمولا ایده های خوبی دارد. اما در هر حال پنجشنبه ای که در پیش است دومین نمایشگاه انفرادی اش را برپا می کند. با اینکه فایل عکس هایش را دیدم حتما می روم تا ارایه اش را هم ببینم. قاب هایی بزرگ که روی بوم نقاشی کشیده شده اند.این هم متن دعوت احسان به گالری والی است:در این پرواز آرام و مل مل گونه مه،چه رازی نهان است.شاید از گذر پیچ در پیچ این شاخه های دست به دعای باران خوردهدر پس پشت این بود و نبودن های نور و مه، ندایی می نوازند.شاید... .شما را به دیداری فرا می خوانم،به فنجانی از مه.6 تا 13 اسفند، ساعت 16 تا 20 گالری والی(جمعه تعطیل است). میدان ونک، خیابان ونک، خیابان تک جنوبی، خیابان خدامی(پیژن)، شماره 72. تلفن: 88047698</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Sunday, February 21, 2010</pubDate>
    <title>داستان داستان است</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=21</link>
    <description>ورلد پرس فتو امسال را جدی تر از گذشته از چند ماه پیش دنبال می کردم. مسابقه ای که همه موضوعاتش در دو بخش تک عکس و مجوعه عکس برگزار می شود. "مجموعه عکس" و "گزارش تصویری" دو اصطلاحی است که در فارسی معادل اصطلاح های فرنگی که من می شناسم استفاده می کنیم. ( Series, Story, Photo Essay...). ورلد پرس فتو از واژه Story”" استفاده می کند. با فراخوان مسابقه رییس هیات داوران توصیه هایی به شرکت کنندگان برای انتخاب و ویرایش صحیح آثارشان اریه کرده بود. خانوم "ایپری کارابودا اکر" نخستین توصیه اش درباره مجموعه عکس این بود:«داستان (گزارش تصویری)، داستان(گزارش تصویری) است و شما باید آن را نمایش دهید. از گزارش تصویری برای برای ارایه مجموعه ای از تک عکس های مستقل از هم و در کنار هم استفاده نکنید. داوران به دنبال بهترین ویرایش هستند. آن قدر زمان صرف کنید تا مطمئن شوید که  یک روایت واقعی ارایه کرده اید.»نکته مهمی بود. یعنی برای انتخاب 2 تا 12 عکس  در یک موضوع، حتما روند و داستانی را مد نظر داشته باشید و از جایی شروع و به جایی ختم کنید. مشخصا خانوم اکر از واژه "روایت" استفاده کرده است. البته در بند دیگری هم گفته :«از آنجاییکه آثار ارسالی شما کنار ده ها هزار تک عکس دیده می شود، مشخصا هر فریم از گزارش تصویری شما بایست با کیفیت عالی باشد. به طور خلاصه همه ی عکس های شما باید خوب باشد نه اینکه از عکسی به عنوان پر کننده بین یک جفت عکس خوب استفاده کنید.»آنچه من برداشت می کنم یعنی تک عکس هایی خوب که کنار هم روایتی کامل دارند. روایتی که باز به نقل از خانوم اکر محتوی «احساس، اطلاعات و سبک شخصی عکاس است.»همه این ها را گفتم تا توجه شما را با این نگاه به جایزه دوم بخش مجموعه عکس خبر های فوری امسال ورلد پرس فتو جلب کنم. با توجه به اینکه عکس های اولیور لابان ماتی موضوعش حوادث پس از انتخابات ایران است که ما از نزدیک شاهد آن بودیم شاید راحت تر بشود قضاوت کرد. به عقیده من عکس های عکاس آ اف پ تک عکس هایی خوب است اما روایت کاملی که که پیش از مسابقه رییس هیات داوران مد نظرش بود را ندارد.12 تک عکس است که بیشتر آنها درگیری مردم و پلیس است. با این وصف می شود به جای این 12 عکس سه را جایگزین کرد: عکس نخست که آن دختر فریاد می زند، عکس دوم یکی از این درگیری ها و عکس سوم عکس آخر که آن جوان صورت خونی اش را گرفته است.برای دیدن متن کامل توصیه های رییس هیات داوران به زبان انگلیسی  اینجا را کلیک کنید.</description>
  </item>
  <item>
    <pubDate>Saturday, February 20, 2010</pubDate>
    <title>آغاز</title>
    <link>http://www.Ghadamali.com/Weblog.aspx?pid=20</link>
    <description>بی آنکه بخواهم یا بفهمم آغاز شد. سر و ته میان زمین و آسمان در فضایی سرد و خشک، روشن و شلوغ، غریب و ناآشنا. سراسر بهت و ترس بودم که بر پشتم کوبیدند. گریه ام گرفت؛ اما از شیون و گریه ام هیچ دلی نسوخت. من متولد شدم. همچون دانه ی گندمی که زیر خاک بیفتد. گندمی که با دقت تمام زیر خاکش نهند، یا دانه ای که اتفاقی روی زمین افتاده و تلی خاک رویش را پوشانده و جرعه ای آب سیرابش کرده است. نفهمیدم من چگونه گندمی بودم؛ اما به هر روی کم و بیش هم خاک بود، هم آب. هرچند که نه آبش همیشه خنک و مهیا بود، نه خاکش؛ اما بود. بعدها دانستم که همه اینگونه سر و ته شروع می کنند و پایانی شبیه هم دارند؛ اما میانه راه تفاوت از زمین تا آسمان است. دانستم دو پیکر بر هم پیچیده اند تا تنها من به دنیا بیایم و تنها بروم و میانه راه هم دل ِ سرگردان ِ تنهایی را مشغول کنم. این را پیش از اینکه به کسی دل ببندم یا کسی دلش را ببازد، دانستم. دانستم که چهارماهگی دندان در آورده ام، شش ماهگی به حرف آمده و یک سالگی راه افتاده ام. سینه پهلوی چهارماهگی ام امان مادرم را برید و دو شب را با گریه بر بالینم صبح کرد. این دانسته ها جملگی مربوط به گذشته است. 5، 10، یا 15 سال پیش؛ اما تازگی ها فهمیده ام که این ها مهم است. جملگی مهم و شنیدنی است. نه از آن جهت که ناگهان نویسنده خوبی شده یا دچار توهم شده ام. ابعاد هستی ام، یعنی مکان و زمان هست شدنم دلیل نوشتن شده است. زاده ی برج سرطان روز های آغازین انقلاب اسلامی ایران. مسلمان و ایرانی، کودک انقلاب و نوجوان جنگ، جوان دوم خرداد و سوم تیر موجود جذابی است برای دیدن و شنیدن. و اکنون پس از بیست و دوم خرداد 88 در آستانه ی ورود به دهه ی چهارم عمر. جوانی که در بستر انقلاب، جنگ، کودتا و تظاهرات و اجتماعی شگفت، سی سالگی را پشت سر می نهد.* * *پی نوشت: این آغاز قصه من است که هفت ماه پیش نوشتم. آن موقع کرکره وبلاگ طوسی را پایین کشیده بودم و جایی برای نشر اش نبود؛ در واقع دل و دماغش نبود. خاطره بیست و دوم خرداد زنده بود و هنوز تلخی اش به ته زبانم نرسیده بود، بگذریم. به هر روی این سایت و وبلاگ تازه من است. با خودم قرار گذاشتم دیگر به اراده دیگران تعطیل نشوم، هرچند که این اراده پرزور باشد؛ مگر آن که خود اراده کنم برای تعطیل شدن که قرار است نکنم به امید خدا. نوشتنم برای خوانده شدن است و خوانده شدنم برای گفتن و گفتن برای شنفتن. بد جور چشم انتظار شنیدنم. برای عکس ها و این نوشته های گاه و بی گاه.و سخن آخر سپاس بی حد از  برنامه نویس سایت که زحمت بسیار کشید و سپاس از محسن عزیزی برای راهنمایی های خوبش درباره گرافیک سایت.</description>
  </item>
</rss>